متن هدر فارسی

سانیا آریا

ساینا آریا

 

گاه جریان زندگی،رمان سلامتی برخی آدمها را عجیب سوزناک مینگارد تا آنجا که تپش های قلب یک انسان وابسته به تپش های قلبی دیگر میشود.

"تعیطلات نوروز شروع شد و با کلی ذوق و شوق رفتیم تا تعطیلات رو شمال بگذرونیم بعد از کلی بازی سانیا خوابش گرفت بعد از چند ساعت  با سردرد و  حالت تهوع از خواب بیدارشد فکر کردیم یه سردرد ساده است اما گفت بابا چشم هام دیگه نمیبینه ....

در اون  منطقه دسترسی به پزشک نداشتیم با ماشین شخصی به همراه مادر سانیا خودمون رو به یه کلینیک تو شهر رشت رسوندیم .اونجا بعد از کمی رسیدگی گفتند باید سانیا رو به یک بیمارستان مجهز برسونید .هنوز نمی دانستم چه اتفاقی قراره رخ بده ....."

اینا رو پدر سانیا می گفت ، مردی که که با موافقت او و همسرش عمل اهدای اعضای سانیا انجام شد .

45 دقیقه طول کشید تا سانیا رو به بیمارستان مجهزتررشت برسونم تو ماشین سانیا همین جور که دستش تو دستام بود گفت منو حلال کن بابا ،اون موقع بغض کردم و گفتم آخه چرا داری این حرف رو می زنی ،ترس عجیبی به دلم افتاد که نکنه ....... تا رسیدیم با رضایت ما سانیارو به اتاق عمل بردند و بعد یک ساعت انتظار دیوانه کننده به ما گفتند ما فقط تونستیم فشار مغز رو پایین بیاریم .همین  

هیچ کسی علت اصلی این اتفاق را به ما نمی گفتند . اصلا باورم نمیشد این همه اتفاق تو همین چند ساعت ......امید داشتم که اوضاع بهتر بشه اما .........

فردای اون روز با هماهنگی دکتر تابش مدیر عامل بیمارستان نیکان کار انتقال سانیا به بیمارستان نیکان انجام شد ... اما بالاخره آب پاکی روی دستمون ریخته شد و گفتند کاری نمیشه کرد و سانیا دچار مرگ مغزی شده و برای نجاتش فقط معجزه لازم است.

پزشکان از بازگشت سانیای 13 ساله  قطع امید کردند مادر سانیا خیلی بی تابی می کرد ولی با اینحال با پدر سانیا همراه  شد و برگه اهدای اعضا رو امضا کردند .

وقتی  برای آخرین بار بالا سرش رفتم و نگاهش کردم می دونستم که باید دلمو جا بزارمو و برم  ولی من با رضایت کامل اعضای سانیا رو اهدا کردم در اون لحظه خیلی تصمیم سختی بود اطرافیان می گفتند نا امید نشوید و دستگاه رو جدا نکنید اما واقعا به دلم افتاد که رسالت سانیا رو که بخشندگی بود کامل کنم آخه سانیا واقعا دختر بخشنده ای بود اسباب بازی و وسایلش رو به دوستاش می داد حتی بعد از فوتش کل وسایل اتاقش و لباسای جدیدی که تو سفر براش گرفته بودیم رو به سیل زده ها دادیم و به جز عکساش هیچ وسیله ای دیگه ای از سانیا باقی نمونده......

  تمام اعضای قابل پیوند حتی قرنیه های چشم های زیبای سانیا مورد استفاده قرار گرفت و زندگی بخش افراد دیگر شد .

مدیر مدرسه سانیا هم تعریف می کرد دو روز مونده به شروع تعطیلات نوروز  ما همه در دفتر مدرسه  نشسته بودیم و سانیا همین جور که سرویسش جلوی در منتظرش بود اومد تو دفتر و خطاب به ما گفت اجازه هست یه چیزی بهتون بگم ما هم گفتیم زود بگو برو سرویست منتظرته ....اومد جلو و به ما گفت من دختر خوبی براتون بودم ؟ از من راضی بودید ؟ بعدشم از ما خداحافظی کرد و رفت و ما همچنان در شوک رفتن او ...................

با اهدای عضو می توان از زیر خاک جوانه زد...